امروز: جمعه, ۰۵ خرداد ۱۳۹۶ - 26 May 2017
   
   

   
   

     
     

 

     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
       

 
کد خبر: 7452
تاریخ انتشار: سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵ ۱۱:۳۴
دسته: گوناگون
پرینت
ایمیل
حماسه 25 آبان از نگاه دیگر رسانه ها (1)

می گذرد کاروان ...



می گذرد کاروان ...
 
نمـای اول 
چهــار لشــکر از ســپاه و یــک تیــپ از ارتــش به عملیــات محرم مامور شــده اند. ســاعت 10شــب عملیــات بــا رمــز  « یــا زینــب» شــروع می شود. ناگهان آسمان در هم می رود و باران سیل آســا، شــدید و شــدیدتر می شــود. عمــق 30 ســانتی متری رودخانه 10 برابر شده است. سیل پل را هم خراب کرده است. عبــور از بســتر رودخانــه فصلــی دویــرج برنامه عملیاتی لشــکر امام حســین (ع) اســت. برای شکستن خط دشمن باید به آب بزنند. امواج وحشــی رودخانــه تلفات زیــادی می گیــرد، اما همان طور که آب پیکر شهدا را تشییع می کند، همرزمانشــان خط دشــمن را در تپه های 175 و 178 می شــکنند و عملیــات محــرم در اوج سربلندی پیروز می شود.
نمـای دوم 
زن تــوی آشــپزخانه نشســته و فکــر رهایش نمی کنــد. این غریبه ها با مردش چکار دارند؟ با اینکه صدایشان را نمی شنود، دلش را هول برداشته. وقتی می روند، مرد می گوید باید اثاث جمع کنیم . خانه مان قرار است خراب شود. زن می فهمد که دلشورهاش بی راه نبوده است: کدام خیابان قــرار اســت از اینجا بگذرد؟ مگر کجا قرار اســت بــه جایش خانه به ما بدهند که به این زودی راضی شده ای؟ - زن! نقل این حرف ها نیست. خوب میدانی کــه زیر بار حــرف زور نمــی روم، اما ایــن بار فرق می کنــد. دارنــد شــهید می آورنــد و جــا بــرای دفنشــان نیســت. خانه مــان بایــد بیفتد ســر گلستان شهدا. خدا مرگم بدهد! مگر چقدر شهید قرار است بیاورند؟ - 370 تا... به زبان آسان است زن. زن نگاه می کند به صورت معصوم بچه هایش کــه خوابیده اند و بــا خود مرور می کنــد که اول فصل سرما کجا قرار است آواره شوند.
 امــا چیــزی نمی گذرد کــه دلش مــی رود پیش دل آن مادرانــی کــه قرار اســت بچه هایشــان را بیاورند. مرد دستهایش را می گیرد و میگوید: خانه ام را به رضا و رغبت می دهم. تو هم دلت را راضی کن. همه چند سال زندگی اش در این خانه در عرض چند ثانیه از جلوی چشمش می گذرد. حال قرار اســت هر گوشه خانه اش آرامگاه پاره تــن یک خانواده بشــود. دیگر حــرف نمی زند. بغض می کند و شروع به جمع کردن اثاث.
نمـای ســـوم 
فقــط 48 ســاعت فرصــت داشــتند. مگــر می شــد؟ هیــچ چیــز آمــاده نبــود؟ چه کســی فکــرش را مــی کــرد عملیــات بشــود، بعــد رودخانــه فصلــی طغیــان کنــد و ایــن همــه شــهید بدهنــد؟ آنقــدر کــه حتــی جــا بــرای دفنشــان توی گلســتان شهدا نباشــد. اولش فکــر می کــرد ســخت اســت ســر و کلــه زدن بــا صاحبــان خانه هایــی کــه قــرار اســت خــراب شود، اما همه چیز خیلی راحتتر از آن چیزی که فکرش را بکند پیش رفت. 16خانه و چهار مغازه شــبانه تخلیه و تخریب شــد. بچــه هــای ذوب آهــن قبــور را طراحــی کردنــد، مــردم هم با بیل و کلنــگ آمدند برای کندن قبرها.
نمای چهــارم 
جمعیــت تــوی میــدان امــام مــوج میزنــد. نوجــوان ســیزده، چهــارده ســاله ای مشــغول ســخنرانی بــرای مــردم اســت؛ از نوجوان های رزمنده! اســمش را از بغل دســتی می پرســم. اعلام بی اطلاعی میکند و میگوید نمی دانم. یکی آن طرف تر داد میزند: بچه محل ماست؛ « مهــرداد عزیــز اللهی»... ! ســکوت همــه جا را فرا گرفته است. مردم حتی بیشتر از سخنران قبلی به حرف های مهــرداد عزیزاللهــی گــوش می کننــد. قــرص و محکــم حــرف می زند. چشــم می انــدازد توی جمعیت تا ببیند تابوت دوســت شــهیدش را کی می آورند. آن شــب جمعه آخــری که آمــده بود مرخصی و بــا هــم رفتــه بودنــد گلســتان شــهدا گفتــه بــود: مــی شــود مــرا هــم بیاورنــد اینجــا. بعــد هق هق زده بود و گفته بود من توان شب اول قبر را ندارم. از خدا خواسته ام توی آب شهید شوم. -چطور؟ -در حدیثی شنیده ام شهدایی که داخل آب شهید می شوند، حق الناسشان هم بخشیده می شود. چه زود به خواسته ا ش رسیده بود؛ وقتی یکی از 370 شهید عملیات محرم شده بود.
نمـای پنجــم
ایستاده است کنار داربست هایی که زده اند دم در گلستان شهدا. دو روز است نخوابیده. بی سیم توی دســتش است و با سختی های فراوان از همهمه و هجوم جمعیت، هر شهید را به همراه خانواده اش هدایت میکند داخل گلســتان و به سمت قبرها. مردم عادی از کنار مقبره آیت الله شمس آبادی جلوتر نمی توانند بروند. موج جمعیت اســت و شــعارهای خودجوش مــردم. ایــن همدلی هــای بی ســابقه آن روز را درخشان کرده بود. 25 آبان ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و یک را.
(برگرفته از ماهنامه پایداری روزنامه اصفهان زیبا  / ویژه سالروز حماسه و ایثار مردم اصفهان)


+ 1
مخالفم - 1

 

بازدید: 249

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

کد امنیتی
کد جدید